close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه

روی لینک بالا ی کلیک کن ممنون


همه چی کده

نویسندگان
موضوعات مطالب
جدید ترین یوزر نیم و پسورد نود 32
یوزر نیم وپسورد نود 32 (1)
بیوگرافی خوانندگان ایرانی
بیوگرافی امید (1)
بیوگرافی معین (1)
بیو گرافی هلن (0)
بیوگرافی شهره (1)
بیوگرافی گوگوش (0)
بیوگرافی کامران وهومن (0)
بیوگرافی همیرا (0)
بیوگرافی سیاوش قمیشی (0)
بیوگرافی منصور (0)
مهستی (0)
هایده (0)
زندگینامه دانشمندان شعر ا بازیگران و....
بیو گرافی امام خمینی (0)
بیوگرافی دکتر شریعتی (0)
دیدار های استقلال وپرسپولیس
بهترین در وازه بانان جهان
تاریخچه ریاضیات
اس ام اس جدید
اس ام اس مخصوص حضرت ابوالفضل (1)
اس ام اس خنده دار (1)
اس ام اس غضنفر (0)
اس ام اس مذهبی (1)
اس ام اس محرم (1)
اس ام اس ماه رمضان (1)
اس ام اس چهار شنبه سوری (1)
اس ام اس ترکی (0)
تاریخچه ها
تاریخچه ریاضیات (1)
تاریخچه قطار در ایران (1)
داستان
داستان کوتاه (2)
پیشینه پرچم ایران
ایین های شب یلدا
الکترونیک
دیود ها (1)
خازن ها (1)
مقاومت (1)
ترانزیستور (1)
نحوه خواندن کد رنگی مقاومت (0)
ماهواره ها
فرکانس کانال های ایرانی در هاتبرد (0)
بیو گرافی ورزشکاران
بیو گرافی لیونل مسی (1)
بیو گرافی بازیگران
بیوگرافی مهران مدیری (1)
بیو گرافی بهنوش بختیاری (0)
بیو گرافی حمید لولایی (0)
بیو گرافی مصطفی زمانی (0)
بیوگرافی داریوش (0)
ایین های ایرانی
ایین های شب یلدا (0)
پیشینه پرچم ایران (0)
پیدایش جشن نوروز (0)
تاریخچه حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران (0)
اس ام اس عید قربان (0)
صفحات جدا
آمار
» افراد آنلاین : 3
» بازدید امروز : 37
» بازدید دیروز : 17
» هفته گذشته : 120
» ماه گذشته : 301
» سال گذشته : 4,009
» کل بازدید : 245,383
» کل مطالب : 52
» نظرات : 19
رمز های جی تی ای 5 بازدید : 32301
بیوگرافی هلن بازدید : 4095
بیو گرافی لیلا فروهر بازدید : 3227
بیوگرافی همیرا بازدید : 3177
بیوگرافی کامران هومن بازدید : 2607
یوزر نیم و پس ورد جدید نود32/29/10 /1389 بازدید : 2529
بیوگرافی شهره بازدید : 1985
ترانزیستور چیست بازدید : 1831
بیوگرافی گوگوش بازدید : 1747
تعدادی اسم زیبا برای پسرهای ایرا نی بر اساس حروف الفبا بازدید : 1575
درباره وبلاگ

برای دوست داشتنت واژه کم می آورم...برای چشمانت وقتی همه ابرهای عالم در آن جمع میشوند تا ببارند.برای دستانت که وارثان آرامش زمینی خداوند خدایند و برای لبهایت وقتی دوستت دارم را سرود معراج قلب من میسازد
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
نظر سنجی
نظر شما در مورد وبلاگ چیست؟
آمار و امكانات

ساعت فلش

چت روم

چت روم

فال حافظ
جستجو در وبلاگ های پارسی
طراح قالب
تبلیغات
تبلیغات
دوستان عزیز خوش امدید برای همکاری با وبلاگ ایرانیان شماره تلفن خود را به همراه نام خودبه ادرس ایمیل من بفرستید Email Icon by Parstools.com
داستان دو برادر و یک نجار

دو برادر و يک نجار

 

دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي كردند. يك روز به خاطر يك سوء تفاهم كوچك، با هم جرو بحث كردند. پس از چند هفته سكوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند.

يك روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز كرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت:«من چند روزي است كه دنبال كار مي گردم، فكركردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امكان دارد كه كمكتان كنم؟»

 برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من يك مقدار كار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن، آن همسايه در حقيقت برادر كوچك تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را كندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين كار را بخاطر كينه اي كه از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت:« در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم.»

نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من براي خريد به شهر مي روم، اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم.» نجار در حالي كه به شدت مشغول كار بود، جواب داد:«نه، چيزي لازم ندارم.» هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در كارنبود. نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.

كشاورز با عصبانيت رو به نجار كرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟» در همين لحظه برادر كوچك تر از راه رسيد و با ديدن پل فكركرد كه برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست.

وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد كه جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است. كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم.»

راستي تا به حال براي چند نفر پل ساخته ايم؟!


درباره : داستان کوتاه ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : ,
تعداد بازدید : 343

نوشته شده در جمعه 24 دي 1389 توسط sadegh| لينك ثابت |

داستان مورچه وسلیمان نبی

داستان آموزنده "مورچه و سلیمان نبی" - www.RadsMs.com

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.

سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.

مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.

آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت :

بقیه در ادامه مطلب 


ادامه مطلب

درباره : داستان کوتاه ,داستان کوتاه ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : جدید , بهترین داستان های دی ماه , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , جدیدترین داستان های 89 , جدیدترین داستان های دی ماه 89 , داستان "مورچه و سلیمان نبی" , داستان 89 , داستان بسیار زیبا , داستان دی ماه 89 , داستان های 89 , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده دی ماه 89 , داستان های بسیار زیبا , داستان های دی ماه 89 , داستان های زیبای خواندنی , داستان های زیبای دی ماه 89 , داستان های پند آموز دی ماه 89 , داستان های کوتاه جدید , داستان های کوتاه دی ماه 89 , داستان وجود خدا , داستان کوتاه اول دی ماه 89 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه دی ماه 89 , داستانک آموزنده ,
تعداد بازدید : 323

نوشته شده در جمعه 24 دي 1389 توسط sadegh| لينك ثابت |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر

جاوا اسكریپت